مطالب مشابه

14 Comments

  1. 1

    حسین

    مدرسه ال احمد-معلم کلاس اولم هم آقای پروینی بود که واقعا دستشون رو از همین جا می بوسم.

    پاسخ
  2. 2

    یه همشهری

    مدرسه شهید علی آقائی-معلم کلاس اولم خانم محمودی بود،البته فراشبندی نبودن-از همینجا دستشون رو میبوسم

    پاسخ
  3. 3

    جنت بحرانی فرد

    از همان کلاس اول ابتدایی دوست داشتم پیش مطالعه داشته باشم و به نوعی قبل از معلم بتوانم از روی درس بخوانم شاید این موضوع برای کودکان امروزی با داشتن بسته های آموزشی که در دسترسشان قرار دارد امتیاز خاصی نباشد کما اینکه دختر من از چهار سالگی خواندن و نوشتن را یاد گرفته بود اما برای ما آن هم در سال ۵۷ امتیاز خاصی محسوب میشد من هرجلسه پیش بچه های کلاس دوم می رفتم تا خواندن درس جدید را یاد بگیرم درس آن روز آموزش حرف بود من مثل روزهای گذشته پیش دانش آموز کلاس دومی رفتم تا برایم بخواند غافل از این که وی لکنت زبان داشت و حرف ر را ل تلفظ میکرد و او اینگونه خواند بال . بالان . دالا. ل ومن با اشتیاق و غرور خاصی به معلمم گفتم من بخوانم و خواندم بال بالان دالا ل و خنده ی ناگهانی معلم بغضم را ترکاند و او خود فوری متوجه شد که چه کسی برایم از روی درس خوانده و توضیح داد که فلانی لکنت دارد و اصل درس این است بار-باران- دارا- ر- یادش به خیر معلم نازنینم خانم غفاری آموزگار کلاس اول مدرسه ی شوریده در سال ۵۷

    پاسخ
  4. 4

    یه همشهری

    امیدوارم که خانم بحرانی فرد شما همون معلم ادبیات دوران راهنمائی من باشین،البته فک کنم یه سال هم ناظم مدرسه توحید بودین،من شما رو خیلی دوس داشتم و یکی از بهترین معلما بودین،از همینجا بابت تمام زحماتی که واسم کشیدین قدردانی میکنم

    پاسخ
  5. 5

    مهدی یگانه

    بوی مهر و پاییز سال ۱۳۶۵ فرا رسیدن فصل دیگری در زندگی من را رغم می زد،چند روز مانده به اول مهر و بازگشایی مدرسه بود .باید کوله پشتی های راه کسب دانش را تجهیز می کردیم (البته ناگفته نماند در آن روزها کشورمان درگیر جنگ بود) ما با آن سن و سال سلاحمان مداد بود و خودکار.

    یادش به خیر، با گرفتن ۲۰ تومان از مادرم برای گرفتن یک بسته مداد رنگی با ذوق و شوق بچگانه به سمت مغازه آقای روئین تن (خدا رحمت کند ایشان را ،پدر شهردار دور قبل) حرکت کردم.جلو مغازه که رسیدم کارت های بازی (به قول خودم ماشین بازی و موتور بازی ) ناخواسته چشم هام را مجذوب خودشان کرد با این مقدار پول باید یکی را انتخاب میکردم یا کارت و کتک و یا مدادرنگی و شپک بی خیال دل را به دریا زدیم و کارت را خریدم و البته یک کتک درست و حسابی

    ناگفته نماند معلم اول دبستان من جناب آقای معصومی بودند که هنوز صدای موتورش در ذهنم است، هر جا هستند ان شاالاه که سلامت باشند و موفق

    پاسخ
  6. 6

    جنت بحرانی فرد

    درود بر همشهری ۸/۲۶درست میفرمایید من دبیر ادبیات توحید بودم از همین جا آرزوی موفقیت برای تک تک دانش آموزان توحید را دارم بعد از بیست سال تدریس در مدارس مختلف فراشبند و آبادان هنوز فکر میکنم فقط مدرسه ی توحید را مدرسه ی خود میدانم و بس.

    پاسخ
  7. 7

    یه همشهری

    ممنونم،ایشاله که همیشه سالم وسلامت باشین

    پاسخ
  8. 8

    حبیب اله عوض پور

    ………….. دوتا از بچه همسایه ها می خواستند به مدرسه بروند ، مداد و دفتر وتراش وپاک کن براشون خریده بودند و اونا را در نایلونی نگهداری می کردند. آن زمان مدرسه رفتن با شلوارگرم و دمپایی همان قدر عادی بود که الان داشتن تلفن همراه برای بچه های ابتدایی.
    لباس و کیف و کفش برادر و خواهر بزرگ تر به کوچک تر ها ارث می رسید، یک نایلون که به دور کتاب و دفتر ها کشیده می شد می توانست جای خالی کیف های شیک امروزی را پرکند. آن دو دوست به من گفتند ما می خواهیم برویم مدرسه درس بخوانیم و دکتر بشویم ، تو رانمی گذارند بیایی و بعد که بزرگ شدی باید کارگری بکنی ، برای رسیدن به دکتری و فرار از کارگری ، دوتا پای پدر را دریک کفش کردم که من هم باید همراه این دو نفر به مدرسه بروم . پدرم گفت: تو هنوز هفت ساله نشده ای ، پنج سال ونیمت هست وهنوز شناسنامه هم نداری . بااصرار من ، چند روز مانده به مهر برایم شناسنامه گرفتند بایک سال ونیم بزرگتر.
    خلاصه صاحب شناسنامه شدم و یک مداد وپاک کن ودفتر هم برایم خریدند با خوشحالی وذوق وشوق رفتم سراغ آن دو دوستم تا به طعنه زدنهای بچه گانه اشان خاتمه دهم. تا آن دونفر مدادودفتر من رادیدند، گفتند: مداد تو به درد نمی خورد ، دفترت هم کاهی هست ، مداد و دفتر ما خارجی هست . باز رفتم خانه و گریه وزاری برای عوض کردن مداد ودفتر. بگذریم ، آن سال پوشیدن شلوار اجباری شده بود و من هم ازاین موضوع اطلاعی نداشتم. شلوار برایم نگرفته بودند چون وقتی نمانده بود. برادر بزرگتر بافاصله یک یا دو سال هم نداشتم تاشلوار و کفش او به من ارث برسد. گفتند اشکال نداره، امروز با شلوارگرم برو مدرسه عصر برایت شلوار می خریم. اولین روز مهر وارد مدرسه ناصرآباد(آل احمدفعلی)شدم. یکی از دانش آموزان پایه های بالاتر که الان راننده مینی بوس است جلوی من آمد وگفت: آب نمی خواهی؟ گفتم: بله. گفت: دو ورق از دفترت را بده تا بگذارم از قمقمه ام آب بخوری،خودش از وسط دفتر ۶۰ برگی ام ، دو ورق را جداکرد وبرداشت. یک مرتبه فرّاش مدرسه میله ای را به تکه آهن آویزانی زد و ما را به صف کردند. چندتا ازبچه ها بااشاره به من می گفتند : نگاه به این بچه بکنید نه ناخنش را گرفته ونه موی سرش را ماشین کرده و با شلوارگرم هم آمده،الان مدیرکتکش میزنه. تو چرا اینطوری آمده ای مدرسه ؟ ترس تمام وجودم راگرفته بود ،نگاه به یکی از همکلاسی ها کردم دیدم با دندان ناخن هایش را می گیرد من هم تقلید کردم بعد گفتند: ناخنهایت را به دیوار سنگی بکش تا معلوم نباشه با دندان آنها را گرفته ای . ولی شلوارگرم و مو را نمی شدکاریش کرد. یک مرتبه مردی با قدنسبتاًبلند ظاهرشد وچوبی هم دردست داشت ،گفتند ایشون آقای اسلامی مدیر مدرسه هست. به محض اینکه به من رسید، باترس سلامش کردم گفت: سلام زهرمار با شلوارگرم آمده ای مدرسه ؟ یک سیلی به من زد وگفت : بدو برو شلوارت را بپوش، موی سرت را هم با ماشین کوتاه کن بعد بیا مدرسه. مرا بردند مغازه و شلواری برایم خریدند وازبس گشاد بود با بند(تپکو)کاری کردند تا شلوار نیفتد، آن موقع ها بدلیل فقرمالی شلوار بزرگتر می گرفتند تا بچه ها بتوانند مدت زیادتری حتی با وصله زدن از آنها استفاده کنند.بعد به سلمانی مرحوم استاد اسفندیار بردند وباماشین، موی سرم را کوتاه کردند و رفتم مدرسه. فرّاش مدرسه راهنماییم کرد به یکی از کلاسها. خانمی در آن مشغول صحبت کردن بابچه ها بود تاگفتم سلام، جواب دادو گفت : خوش آمدی، بفرما ! بنشین ، آن خانم مهربان نامش هنرور بود و امیدوارم اگر زنده ودرقیدحیات هست سلامت وتندرست باشد واگر درقیدحیات هم نیست، خدا او را بیامرزد. در نهایت نه آن دو دوستم دکتر شدند ونه من کارگر !

    پاسخ
  9. 9

    مهدی باقری

    همانطور که اعلام شده ، خاطره باید از اولین روز مدرسه باشه نه از کلاس اول.

    پاسخ
  10. 10

    صولتی

    بعضی هاشون خاطره نگذاشتن ، فقط خاطره بزرگه مربوط به اولین روز رفتن به مدرسه هستش که درنوع خودش قابل توجه هستش. بنظرم شما بیایید مطالبی که خاطره نیست را نگذارید واونایی هم که مربوط به روز اول نیست برگردانید تا اصلاح بکنند.

    پاسخ
  11. 11

    اسمان

    یادش بخیر کلاس اول معلممون اقای عبداله نوشادی توی مدرسه نمونه مردمی که حالا اسمش شده ال احمد.بابام بهم گفت اگه شیطونی کنی گوشتو ایه اقاهه میبره.یه چاقو هم دسته معلممون بود.انقد ترس ورم داشته بود ولی غافل از اینکه معلمم خیلی مهربون بود.از همین جا دستشونو میبوسم.

    پاسخ
  12. 12

    فاطمه ی دانش

    اولین روز مدرسه با یکی از همکلاسی هام دعوا کردم و کلی همدیگه رو زدیم اما همونی ک باهاش دعوام شد الان بهترین دوستمه

    پاسخ
  13. 13

    روح اله غلامی

    یادم میاداولین روزی که میخواستم برم مدرسه،پسر عمه هام حافظ محمدی که یکسال از من بزرگتر بود و رضا محمدی که سه سال از من بزرگتر بود با یکی دیگر از پسرای همسایمون به اسم عباداله حیدری اومدن دنبال من.مادرم هم با ریختن شکلات رو سرم و رد کردن من از زیر قرآن منو با دوستام فرستاد مدرسه، مدرسه شهید پناهی نوجین.معلم کلاس اولم هم آقای احمدی بود از فراشبند که حتما بازنشست شدن.آرزوی سلامتی و طول عمر براش میکنم.

    پاسخ
  14. 14

    سمیرا

    سلام
    مدرسه علی بن ابیطالب…خانم سکینه ی زارعی که اهل فیروزاباد بودند
    یادمه روزای اول معلم رو تخته مینوشتن و ما تو دفتر وارد میکردیم … بعد که تخته رو پاک میکردن من هم تند تند دفترم رو پاک میکردم و همیشه هم اون تخته رو سریعتر پاک میکرد
    تا اینکه فهمید و برام روشن کرد که نباید پاک کنم
    بچه بودم دیگه…

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.