شهدای-فراشبند مواظب باشید که ایمانتان سقوط نکند

آبپالگو مواظب باشید که ایمانتان سقوط نکند

سرهنگ پاسدار بازنشسته
محمد باقر نوشادی

دی ماه سال ۵۸ با اینکه می توانستم از معافیت سربازی استفاده کنم اما علاقه زیادی که برای خدمت به نظام نوپای جمهوری اسلامی داشتم خود را آماده به خدمت معرفی کردم؛ جهت آموزش به پادگان ۰۵ کرمان اعزام و پس از دو ماه به یگان هوا نیروز اصفهان منتقل شدم.

در اوایل خدمت خبرهایی از غائله کردستان – گنبد – آمل و خوانین قشقایی شنیده میشد ، هنوز چند مدتی از خدمتمان در هوانیروز نگذشته بود که بامدادان خبر شکست نیروهای ویژه آمریکایی در طبس جامعه را پوشاند . استنباطم از این اوضاع احوال این بود که دشمنان داخلی و خارجی نقشه شوم بلند مدتی برای مبازه با این انقلاب در سر دارند که به این زودیها کار ختم به خیر نخواهد شد، لذا در قالب یک گروهان رزمی نسبت به آمادگی جسمی و آموزشی برنامه ریزی صورت گرفت تا در صورت لزوم بتوانیم در خط اول مبارزه قرار گیریم.

روزها و هفته ها می گذشت که خبر می رسید عراق با تحریک استکبار جهانی ، ایجاد نا امنی در مرزهای مشترک را آغاز کرده ( تجاوزات هوایی و زمینی ، تیراندازی به پاسگاه مرزی – تحریک اعراب مزدور در خوزستان – ادعای مجدد تسلط بر اروند رود – پاره کردن قرارداد الجزایر توسط صدام در تلوزیون مبنی بر اینکه این قراداد به عراق تحمیل شده و … ) که بدنبال این وقایع صدام در مورخ ۳۱/۶/۵۹ در ساعت ۱۳ با کشیدن طناب شلیک توپ ٬ جنگ را شروع کرد . که خاطره مورد نظر از همینجا شروع می شود

داشتم از سالن غذاخوری بسمت آسایشگاه میرفتم که دیدم تعدادی از خلبان ها با سرعت بالگردهایی که در باند پرواز بودند را به حرکت درمی آورند که بصورت پراکنده ( جهت به حداقل رساندن خسارات بمباران هوایی دشمن ) مستقر می نمایند. آژیر خطر حمله هوایی مرتب به صدا درمی آمد .

هر روز خبرهای نگران کننده ای از حمله دشمن به تاسیسات اقتصادی و یگان های نظامی به گوش می رسید                موج هجوم آوراگان به شهرهای مرکزی و دور از جنگ هر روز افزایش می یافت

قدرت آماده ای نبود که بتواند دشمن تا دندان مسلح را بگیرد و از منطقه دور کند و تنها با فداکاری غیور مردان نیروی هوایی ضربات مهلکی به دشمن بعثی زده می شد در دریا هم با فداکاری پرسنل نیروی دریایی ضربات خرد کننده ای به دشمن زده شد.

مشتاقانه آرزوی حضور در جبه ها را داشتیم تا اینکه اواخر مهرماه با همان گروهان رزمی با تعدادی افسر و درجه دار با هواپیمای c-130 عازم اهواز شدیم پس از پیاده شدن ما هواپیما سریعا فرودگاه را ترک کرد در یک مدرسه مستقر شدیم و گهگاهی در شهر گشت می زدیم  شهر واقعا وحشت زده بود و دشمن کم کم تا نزدیکی شهر پیش آمده بود ماشین های نظامی با سرعت در خیابان های خلوت شهر رفت و آمد می کردند صدای غرش هواپیماها و توپ های خودی و دشمن سکوت شهر را می شکست مظلومیت مدافعان انقلاب اشک را در چشمان جاری می کرد و آنچه که جلو دشمن می جنگید عشق تعهد و عشق به وطن و اسلام و انقلاب امام بود و به همین خاطر کلمه دفاع مقدس برای جنگ انتخاب شد .

پس از چند روز برای جلوگیری ازپیشروی های دشمن عازم تپه های غرب اهواز در جاده سوسنگرد شدیم اما به دلیل فشار زیادی که دشمن جهت تصرف خرمشهر بکار می برد بنا به تشخیص فرماندهان رده بالاتر به اهواز برگشتیم که به خرمشهر رویم ٬ یگان ما میخواست به خرمشهر برود که دشمن موفق به تصرف جاده اهواز خرمشهر شده بود و با یک حرکت سریع با عبور از رودخانه کارون را نیز قطع کرده بود بعد از دو روز عازم بندرماهشهر شدیم که از آنجا به آبادان برویم که باز هم دشمن موفق شده بود جاده مذکور را تصرف کند که میتوان گفت آبادان و خرمشهر تقریبا ۲۷۰ درجه محاصره شده بود و رزمندگان اسلام با این وضعیت با روحیه بالا با دشمن می جنگیدند با تدبیر فرماندهان زمینی و دریایی با یک دستگاه هاورکرافت ( وسیله ای که توانایی حرکت در خشکی و آب را دارد)  از راه دریا عازم آبادان شدیم و با طلوع آفتاب در روستای چوییده پیاده شدیم و از آنجا نیز بلافاصله به آبادان رفتیم و در مدرسه ای مسقتر شدیم گلوله های توپ و خمپاره که به زمان محلی به آن خمسه خمسه می گفتند ( آتشبار پنج تایی ) شهر را بی هدف می زد تعداد زیادی از مردم موفق شده بودند قبل از محاصره شهر را ترک کنند اما وحشت و اضطراب بین بقیه مردم شهر نمایان بود قسمتی از پالایشگاه آبادان در آتش میسوخت ( لازم به ذکر است تا شکست حصر آبادان در مهر سال ۱۳۶۰ پشتیبانی از آبادان از مسیر دریایی بهمین طریق انجام می گرفت) دفاع از خرمشهر و جلوگیری از نفوذ دشمن به آبادان برنامه دفاعی همه نیروهای انقلاب ( ارتش – سپاه – بسیج) بود

بعد از یک روز ماندن در آبادان یکساعتی قبل از غروب آفتاب به همراه تکاوران نیروی دریایی ارتش از روی پل وارد قسمت غربی خرمشهر که دشمن قسمت هایی از آن را اشغال کرده بود شدیم آتش سنگین توپخانه و خمپاره انداز امان از همه گرفته بود لحضه ای آرامش وجود نداشت صدای تیربارها و تک تیراندازها فضای شهر را پوشیده بود پرنده ها غریبانه در آسمان پرواز می کردند و جای امنی برای نشستن پیدا نمی کردند

مسجد جامع کانون مبارزه با دشمن کم کم در خطر سقوط قرار گرفته بود بعضی از خانه ها و خیابان ها در بین نیروهای خودی و دشمن دست به دست می شد نیزوهای پیاده دشمن در پناه تانک ها با تیراندازی بی رحمانه به همه چیز جلو می آمدند از شب تا صبح در یک ساختمان مشغول مبارزه با دشمن بودیم صبح که شد فضای شهر با دود و آتش و خون پاک رزمندگان عجین شده بود و هر لحضه مظلومیت مدافعان شهر بیشتر نمایان میشد امیدها به ناامیدی می گرایید دشمن با اجرای آتش روی پل امکان کمک رسانی به آن سوی پل و انتقال مجروحین و شهدا به آنطرف را بسیار مشکل کرده بود

در آن طرف خیابان زن میانسالی را دیدم که دست به آسمان بلند کرده بود و با چشم گریان به عربی ناله می کرد دفاع جانانه و تن به تن تقریبا به نزدیک ساحل کارون رسیده بود که هر لحضه سقوط آن قریب الوقوع بود

یکی دو روز بعد با پیشروی دشمن و با اجرای دید و تیر مستقیم بر روی پل شهر عملا سقوط کرد و هر نیروی جنبنده ای که از پل می خواست عبور کند مورد هدف قرار می گرفت و تنها راه برگشت زیر سقف پل از میان آنها بود و با این تفاسیر خرمشهر مظلومانه سقوط کرد و بر هیچ کس خیانت بنی صدر پوشیده نیست و یادی کنیم از شهید والا مقام جهان آرا فرمانده ی سپاه خرمشهر که چه زیبا گفت که اگر شهر سقوط کند آن را پس میگیریم  مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند

پس از ۱۹ ماه انتظار شهر به پایان رسید و رزمندگان اسلام خرمشهر را  در سوم خرداد ۶۱ آزاد کردند که روز مقاومت و ایثار نامگذاری شد.