photo_2017-08-17_14-12-50 یادیاران / عکس خاطره انگیز

خاطرات دوران دفاع مقدس یک ثروت ملی است و انتقال این خاطرات به جامعه یک صدقه و حسنه است و یک انفاق بزرگ معنوی است و کسانی که در این عرصه فعالیت میکنند در واقع واسطه های رزق معنوی و الهی به کشور هستند.  (مقام معظم رهبری)

چندی پیش در یکی از خیابان های شیراز (معالی آباد) به قصد رفتن به مسجد قدم می زدم در گوشه ای از چهار راه چشمم به تابلوای از عکس های شهدا که توسط فرهنگی سپاه فجر نصب شده بود افتاد.

جلوتر رفتم و به عکس شهدا نگاه میکردم. یکی از عکس ها توجه ام را بیشتر جلب کرد و آن دوست قدیمی ، شهید محمدرضا جوانمردی از بچه های اطلاعات تیپ ۳۳ هوابرد المهدی (عج) بود چشمانم را روی عکس زوم کردم و به یاد خاطره ای افتادم که با هم به شناسایی رفتیم و این شد بهانه ای که آن خاطره را برایتان بیان کنم.

شهریور ماه سال۶۴ در منطقه هوالهویزه (تبور) برای انجام عملیات آتی مشغول پدافند و شناسایی منطقه عملیاتی بودیم (مشخصات و عوارضی منطقه را در خاطره خمپاره ای که عمل نکرد برایتان توضیح دادم ) و اکنون خاطره آن با شهید والامقام (شهید جوانمردی) را در یک عملیات شناسایی برایتان شرح میدهم.
در یکی از روزها فرمانده گردان الفتح (حاج صالح) با من تماس گرفت و گفت یکی از بچه های اطلاعات می آیند به طرف شما، آماده باش شما و عبدالرسول عالیشوندی با ایشان به شناسایی منطقه بروید (لازم به یادآوریست منطقه تبور به علت نیزارهای فراوان و انبوه و آبراهایی که در میان آنها بود شناسایی ها در روز انجام میگرفت).
طولی نکشید شهید جوانمردی با یک قایق کوچک که صدای موتورش خیلی کم بود با تعدادی لباس غواصی که همراه داشت آمد.از قایق پیاده شد و روی پل خیبری نشستیم هر سه نفرمان لباس های غواصی را پوشیدیم و صحبت هایی در خصوص چگونه رفتن و آمدن با ما کرد و با بدرقه و دعای بچه ها سوار قایق شدیم و هیچگونه سلاحی به جز سه نیزه همراه نداشتیم حدود ده دقیقه ای با قایق رفتیم رسیدیم به جایی که نیزار انبوهی داشت همانجا ایستاد و گفت قایق را باید اینجا بگذاریم و از این به بعد باید سوار بلم (قایق بدون موتور) بشویم

photo_2017-08-17_14-12-42 یادیاران / عکس خاطره انگیز گفتم کو بلم ، اشاره کرد به داخل نیزارها ، بلمی که از قبل بچه های اطلاعات برای رفتن به شناسایی آنجا گذاشته بودند. خیلی آهسته از قایق به درون آب رفتیم بلم را از داخل نی ها بیرون کشیدیم و آوردیم در آبراه. بلم تقریبا مثل قایق های مسابقه ای خیلی سبک و باریک بود. من جلو نشستم آقای عالیشوندی وسط و خودش هم آخر نشست و پارو می زد قبل از سوار شدن گفت خیلی هوشیار باشید می خواهیم پشت سر کمین عراقی ها برویم اگر آنها بفهمند کارمون تمومه، و اگر فهمیدند خودمون رو به آب می اندازیم و هر یکی به طرفی می رویم با لباس غواصی که به تن داشتیم به راحتی میشد زیر آب رفت و با لوله آن نفس کشید.

حدود ۵۰۰ متر با بلم رفتیم، رسیدیم به جایی که صدای عراقی ها از روی دژی که مستقر بودند شنیده میشد. شهید جوانمردی گفت از اینجا به بعد با شنا می رویم.(به این نکته اشاره کنم هر ۴۰ تا ۵۰ متری که می رفتیم شهید جوانمردی تعدادی نی را می شکست و سر آنها را به پایین میداد گفتم این برای چیست گفت برای آنکه برگشتن راه را گم نکنیم) همانجا ایستادیم و گفت آهسته بیایید پایین اول من آمدم پایین بعد خودش و نفر سوم آقای عالیشوندی بود که در هنگام پایین آمدنش یک مرتبه بلم وارو شد صدای آب و بلم به اطراف پخش شد که این باعث شد تعدادی از پرنده های آبزی که آنجا لانه داشتند بترسند و بالای سر ما سروصدا کنند .عراقی ها که تقریبا متوجه صدای مشکوکی شده بودند منطقه را با تیر تراش زیر آتش گرفتند و ما راهی نداشتیم ، هر سه نفرمان در میان نی زار ها تا بینی به زیر آب رفته و به اطراف نگاه می کردیم. حدود ده دقیقه ای طول کشید وضعیت آرام گرفت.اکنون با عبور از کمین عراقی ها در میان نی زارها با شنا کردن به جلو می رفتیم فاصله مان هر کدام ده متری بود. حدود ۲۰۰ متری که جلو رفتیم دژ عراقی ها مشخص شد آنها برای اجرای دید و تیر ، نی زارهای جلو دژ را از زیر آب با نی بر بریده بودند شهید جوانمردی آمد جلو هر سه نفرمان در یک نقطه ایستادیم و ایشان گفت هر سؤالی دارید بپرسید کاملا به منطقه نگاه کنید که شب عملیات گم نکنید تمام جوانب را بسنجید.

photo_2017-08-17_14-12-46 یادیاران / عکس خاطره انگیز
حالا فاطه ما با عراقی ها حدود سی متری بود یکی از سربازان عراقی را دیدم که پشت تیربار نگهبانی میداد و گاهی هم تیراندازی میکرد. ساعت از ۱۲ گذشته بود ماشین غذایشان آمد و بین آنها غذا تقسیم میکرد یکی از عراقی ها رفیقش را صدا زد (تعال اکل طعام) .

شهید جوانمردی گفت چه می گوید گفتم می گوید بیا غذا بخور,گفت مگر عربی بلدی گفتم نه ی کمی. همه جا را نگاه کردیم سؤالات زیادی ردوبدل شد ۱۵ دقیقه ای که در یک مخفیگاه ایستاده بودیم تمام محور را شناسایی و تصمیم به بازگشت گرفتیم از همان مسیری که آمده بودیم با شنا و بلم و قایق طی کردیم و به مقر گروهان که در میان نیزارها روی آب بود رسیدیم.

چون ماموریت ما یک ساعتی بیشتر طول کشیده بود وقتی آمدیم دیدم حاج صالح,شهید هدایت غلامی و سیدنورالدین در آنجا نگران و دلواپس نشسته بودند (به علت اینکه امکان شنود بی سیم توسط عراقی ها می رفت از بردن بی سیم خودداری شده بود) از قایق پیاده شدیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم گفتند چرا دیر کردین گفتم بذار اول نماز شکر بخوانم و بعد همه را تعریف میکنم. بعد از خواندن نماز شکر و ظهر و عصر در حین خوردن غذا از اول شروع حرکتمان تا پایان را برای فرمانده گردان توضیح دادم و ایشان ضمن تشویق ما و انگیزه بالای بچه های گردان برای عملیات آینده توفیق همگان را از خداوند طلب نمودند و در آخر به شوخی هم گفتند اگر با این لباس غواصی اسیر می شدید شما را مستقیم پیش صدام می بردند زیرا عراقی ها روی بچه های اطلاعات خیلی حساسند.

حالا بعد از ۳۲ سال فکر آن موقع ها را که میکنم می گویم خدایا آن وقت ها چه بودیم و حال چی هستیم.

سرهنگ بازنشسته پاسدار محمد باقر نوشادی