به نام خدای خیبر

و این بهانه ایست برای یاد یاران؛ چه کسانی شرمنده ی شهدا خواهند بود؟

پرونده-شهدای-جفیر.jpg-2 چه کسانی شرمنده ی شهدا خواهند بود؟ /به مناسبت کربلای جفیر در سوم اسفند ماه
سال ۱۳۶۰ در پادگان ابوذر (غرب کشور) جمعی از فرماندهان، از جمله حاج ابراهیم همت، (فراموش ناشدنی) با یکدیگر صحبت میکردند. شنیدم که گفتند:(کلک صدام را در جنوب می کنیم) به فراشبند که آمدیم، دایی محمود (عالیشوندی) در خانه به دیدنم آمد. جمله ای را که از همت شنیده بودم تعریف کردم. چند روز بعد دوباره دایی محمود به خانه یمان آمد و گفت: آماده باش، همین روز ها به جنوب می رویم. روز اعزام فرا رسید. مرحوم پدر با موتور مرا جلوی بسیج پیاده نمود و خود به طرف مغازه حرکت کرد. داخل حیاط بسیج بودم که محمود با کیف کوله پشتی مخصوص خودش پیاده از کوچه باغ به سوی بسیج می آمد. یکی از دست اندرکاران اعزام نیرو که نسبت من با محمود را نمی دانست به من گفت: برو، در را ببند تا آن شخصی که می آید وارد بسیج نشود. جلو، در، جریان را به دایی محمود گفتم. محمود با آن هیکل ورزیده و زور و بازو، لبخندی زد و گفت: کیفم را ببر، سوار که شدید، کنار خودت صندلی برایم نگهدار!!! به طرف نخل های باغ حاج محمد قاسم رفت، یک دست روی دیوار گذاشت و به داخل باغ پرید تا لحظه ی حرکت منتظر ماند. شب به فیروزآباد رسیدیم. سپس از شیراز به اهواز… عملیات فتح المبین (۱/۱/۶۱) آغاز شد.
آن بنده خدای اعزام نیرو را من تا آخر ۸ سال دفاع مقدس ندیدم و یا از کسی نشنیدم که برای لحظه ای به طرف مناطق جنگی حرکتی داشته باشد.با پایان عملیات فتح المبین در تپه های رملی منطقه ی روبروی کوه میش داغ (پدافند) بودیم. ساعت ۴ بعد از ظهر، آتش توپخانه ی دشمن شدید بود. همه داخل سنگر ها پناه گرفتیم. به جمعمان نگاه کردم، دایی محمود نبود. از سنگر بیرون آمدم. روی خاکریز نشسته، سخت در فکر و اندیشه بود. به سرعت خود را به او رسانده و روی شانه اش انداختم تا مرا روی شانه اش دید سریع از خاکریز پایین آمد. علت آن همه فکر غریبانه، نامه ی جهاد (محل کارش) بود. ((محمود عالیشوندی، عضوجهاد سازندگی چون به جنگ رفته، قانون شکنی کرده است، باید به محل کار خود برگردد)) حقوقش را نیز قطع کرده بودند. طولی نکشید که پس از عملیات فکه (رقابیه) خود را به ادامه عملیات بیت المقدس رساند. شب های قبل از آزادی شهر، خط سمت راه آهن اهواز خرمشهر شکسته نمی شد. دو عراقی با تیربار خود نمی گذاشتند کسی از خاکریز سر در بیاورد، هوا رو به روشنی می رفت. محمود رفت پس از نیم ساعتی برگشت، با مشت به سر یکی از عراقی ها کوبیده که در دم هلاک شده بود. پشت گردن دیگری را گرفته و با خود آورد. آن شب را باید کسانی چون کلهر و حاج علی فضلی (فرمانده تیپ المهدی عج ) بیاد داشته باشند. هرگز لحظه ی رفتن محمود به بالای مسجد جامع خرمشهر را فراموش نخواهم کرد. در یکی از خیابان های خرمشهر در حال حرکت بودیم که با رسیدن حاج علی فضلی، دایی محمود، پیشنهاد تشکیل گردان های مستقل را ارائه کرد.
زمستان ۱۳۶۱ مأموریت گردانی با شماره ۹۹۸ پایان یافت. به فراشبند آمدیم. پس از چند روز دوباره برگشتیم و تسویه حساب را به پرسنلی المهدی برگرداندیم با تعدادی از بچه ها به مقر تاکتیکی ابوغریب رفتیم. حیدر کشاورز هم رسید. در یکی دو چادر مستقر شدیم. عملیات والفجر مقدماتی آغاز شد.
دیدار محمود- حیدر- جاویدی- اسلامی و حاج یدالهی، چون آینه در ذهنم نقش بسته است. حیدر و محمود مأمور تشکیل گردان مستقل الفتح شدند. دوستان دیگری هم بودند. چون در سیستم جنگ بنا گردید فرماندهان گردان ها به شناسایی بپردازند تا با خطوط و مناطق دشمن، قبل از عملیات آشنا شوند، این کار آغاز شد. اما فرماندهان برای همراهی خود تخریب چی نیاز داشند و انتخاب کردند. والفجر یک با آن همه فراز و نشیب که عملیات بشود یا نشود. سرانجام نیز در منطقه ی شرهانی انجام گرفت. والفجر ۲ نیز یکی دیگر از عملیات های مهم گردان الفتح در منطقه ی سرد و برفی حاج عمران انجام شد. زمستان ۱۳۶۲ زیر باران های تند منطقه ی پَنجوَین عراق فراموش ناشدنی است. یک روز که با حیدر و محمود از سنگر عراقی ها برنج خشک آورده بودیم. من روی آتش غذا درست کردم. مقداری آتش نیز روی سر دیگ ریختم تا زودتر آماده شود. حاج حیدر عالیشوندی سر ظرف را برداشت و با خنده گفت: غذا به جای ته دیگ، روش دیگ گرفته است. گردان الفتح به همراه تیپ المهدی (عج) از غرب به جنوب کشور حرکت کرد.
با بچه ها همگی به شیراز آمدیم. راننده اتوبوس که با جاده فراشبند آشنا نبود، شرط کرد که در خاکی حرکت نمی کند. از طرف کازرون؛ ۸ کیلومتر مانده به فراشبند جاده آسفالت نشده بود. طبق قرار با راننده، حیدر و محمود بچه ها را پیاده کردند. اذان صبح بود که پیاده به شهر رسیدیم. پس از چند روز استراحت، اعلام شد: فردا با لباس بسیجی در نماز جمعه حاضر شوید. اطلاعیه ای از طرف فرماندهی گردان صادر شد که فردا عصر (شنبه) نیروهای گردان الفتح، از میدان الفتح به سمت جبهه (اهواز) حرکت می کنند. دست اندرکاران نماز جمعه اجازه ندادند اطلاعیه خوانده شود. محمود بلند شد و بدون بلند گو، اطلاعیه را خواند. مردم نماز گزار از این کار برگزار کنندگان نماز جمعه بسیار ناراحت شدند. پس از روزها انتظار و آموزش در پایگاه پنجم شکاری نیروی هوایی ارتش در اهواز (امیدیه)، با شروع عملیات خیبر (اسفند ۱۳۶۲) شب مراسم حنابندان گردان فرا رسید سپس وارد میدان و منطقه ی جفیر شدیم. از دژ مستحکمی گذشته و در کنار خاکریزی نه چندان بلند مستقر شدیم. در روز سوم اسفند برابر اطلاعات رسیده، دشمن دست به حیله ای هولناک زده، قصد دارد از گاز شیمیایی استفاده کند. تفنگ ها آماده، خشاب ها پر از گلوله، خرج آرپی جی ها بسته و آماده شلیک. ساعاتی از صبح گذشته بود که پیکی از مخابرات المهدی (عج) نزد حیدر و محمود آمد. با دستور فرماندهی گردان من و محمد زارع- فرزند حاج علی- به مخابرات رفتیم. با گرفتن کد و رمز قسمت زیادی از آن را حفظ کردیم. وقتی به گردان برگشتیم ساعت از سه و نیم عصر گذشته بود.
مسئول (ش- م-ر) آرام برای بچه ها مشغول توضیح دادن بود. آنچه در مخابرات گذاشته بود را برای حیدر و محمود توضیح دادم. حیدر به شوخی آرنجی به سینه ام زد و گفت: بروید ناهارتان را بخورید و آماده ی حرکت باشید. از هم جدا شدیم، هنوز ده قدمی فاصله نگرفته بودیم که با صدای مهیبی از زمین کنده، به آسمان پرتاب و دوباره به زمین افتادیم. عاشورایی برپا گردید. زمین و آسمان غبار گرفته به هم دوخته شد. با شلیک بمب ها، گودال هایی با اعماق حدود ۵ متر و با همین شعاع، سینه ی زمین را شکافت و سینه ی حیدر و محمود و یارانش را نیز هم. یک طرف سر افتاده، طرفی دیگر دست و پا. چه خون های پاکی که از زمین به آسمان پاشیده شد. در چشم برهم زدنی، بال های شکسته و خونین پر، رقص کنان در حال پرواز به اوج آسمان ها، پا در حریم امن الهی نهادند.
ده قدم فاصله ، ده ها سال، بلکه یک عمر و شاید برای همیشه فاصله ایجاد نمود. نگر تا این شب خونین سحر کرد-چه خنجر ها که از دلها گذر کرد ولی سالهاست که آن عزیزان سفر کرده، به دور از هیاهوی نا بحق و توخالی و خسته کننده ی این روزگاران، آرام در جوار رحمت حق تعالی آرمیده اند. آنچنان سبک بال که هرگز دست کوتاه و پای لنگ ما به شاخسارشان که هیچ، به گرد راه شان نیز نخواهد رسید. ما فاتحان شهر های رفته بر بادیم -ما راویان قصه های رفته از یادیم یادشان گرامی باد.
۳ اسفند ۱۳۹۵
محمد زمان اکبری