فراشبند-قدیم-14 فرهنگ سازان فرّاشبند

سید-رزاق-امیری-2 فرهنگ سازان فرّاشبند

سید رزاق امیری
منتشر شده در نشریه چارطاقی فراشبند

برخی اوقات افرادی را می شناسیم یا دیده ایم که از سواد کافی برخوردار نیستند، در دانشگاه یا مدارس علوم دینی به کسب علم نپرداخته اند، ولی به صورت بالبداهه و بدون تفکّر کلماتی را بر زبان می آورند که انسان را متحیّر می کند و برای همیشه بر لوح ذهن و ضمیر یک ملّت حک می شود. به زودی و به صورت کلمه ای حکیمانه، ضرب المثل یا تمثیل و داستان کوتاه و مفرّح، بخشی از فرهنگ یک شهر و روستا یا قوم و کشور را تشکیل می دهد.

گنجینه ضرب المثل ها که در کتب امثال و حکم باقی مانده و داستان های کوتاهی که گاه به صورت اشتباه به افرادی مثل ملاّ نصرالدّین، بهلول عاقل و سایر طنز گویان و نکته گویان اساطیری نسبت داده اند، زاییده ی افکار چنین شخصیت های مجهولی است که اسناد و مدارک کافی درباره زندگی آن ها وجود ندارد.

در شهر فرّاشبند نیز نمونه چنین افرادی که با ذوق و قریحه سرشار خود، بخشی از فرهنگ مردم این شهرستان را به وجود آورده اند، زیادند.

برخی از این افراد نابغه که امکانات آموزشی کافی برای رشد و پرورش استعداد آنها وجود نداشته است عبارتند از : مرحوم حاج «شاه میرزا نوشادی»، «سید علی امیری، مشهور آقا علی» ،«کربلایی محمد حوض آب کن» و جز آنها که به تدریج و در شماره های مختلف این نشریه به معرّفی آنها خواهیم پرداخت و خاطراتی را از آنها نقل خواهیم نمود:

کربلایی محمّد:

موی سر و ریش او کوتاه و سفید و جلو سرش طاس بود.یک خال درشت و شبیه زگیل کنار بینی داشت. اندام او مناسب و سینه اش ستبر بود. اغلب اوقات ساکت و سر به زیر و در حال تفکر بود. روی پیراهن سفید خود جلیقه ساده می پوشید. بعضی اوقات، بدون کفش و جوراب در میان کوچه ها و خیابان های خاکی و قدیم فرّاشبند حرکت می کرد. بعضی افراد، وی را دیوانه می پنداشتند، برخی نیز عقیده داشتند که عاقل است و تظاهر به دیوانگی می کند.

در آن زمان و در فاصله سال های ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۰ هجری شمسی این شایعه بر سر زبان ها بود که کربلایی محمّد در ارتش شاهنشاهی وابسته به محمّد رضا شاه پهلوی خدمت می کرده است. چون رژیم پهلوی را فاسد می دانسته، تظاهر به دیوانگی نموده و آواره در شهرها و روستاها شده است از شهر یزد به فرّاشبند آمده بود.

معلوم نبود که کربلایی محمّد چه مقام و منصبی در ارتش آن زمان داشته است. آن طور که می گفتند: در زمان شاه برای افسران و درجه داران ارتش که قصد استعفا از کار خود را داشتند، مشکلات زیادی ایجاد می شد. دستگاه های اطلاعات و امنیت رژیم از چنین افرادی مشکوک می شد، آنها را ضدّ حکومت پهلوی دانسته و محاکمه می کرد.

کربلایی محمّد هر که بود و هر چه بود زندگی مرموز و عارفانه داشت. شب ها در مسجد می خوابید. هر گاه غذای یک شبانه روز خود را داشت در فکر روزهای بعد نبود. شغل وی دعا نویسی و پر کردن حوض داخل منازل به وسیله آب چاه بود. گاه نیز با کمک مالی مردم که بر حسب ارادت به وی تقدیم می کردند کسب معاش می نمود.

در آن زمان آب لوله کشی در فرّاشبند وجود نداشت. در هر منزل، یک حوض و چاه وجود داشت و افرادی مثل کربلایی محمّد که فقیر بودند، با گرفتن مبلغی ناچیز و با دستان پر از تاول و پنبه بسته، در کنار چاه می نشستند. در گرمای طاقت فرسای فرّاشبند، آب را به وسیله طناب و ظرفی مخصوص به نام «دلو» از عمق چاه بیرون آورده و در حوض می ریختند.

از آب حوض برای طاهر کردن ظروف، نگهداری کدو، بادمجان، هندوانه و جز آن ها در تابستان استفاده می شد. برای پر کردن یک حوض با آب چاه مدّت یک روز یا اندکی کمتر، وقت لازم بود.

کربلایی محمّد، برخی خصوصیّات اخلاقی ویژه داشت، هر گاه مقداری غذا، برای او می بردند و او غذای یک شب خود را داشت آن را تحویل نمی گرفت و می گفت آن را به فقیر دیگر بدهید.

برخی خاطرات و داستان های کوتاه را درباره وی نقل می کنند که بخشی از آنها به شرح زیر است:

یکی از مردم فرّاشبند، مبلغ دو ریال را به عنوان صدقه یا بر حسب ارادات به کربلایی محمد می دهد که در آن زمان پول مهم و قابل توجهی بوده است. کربلایی محمد نیز آن مبلغ پول را به فقیری دیگر می دهد. مرد اول پس از اطلاع یافتن از این کار کربلایی محمد، ناراحت شده و به صورت معترضانه نزد وی رفته و می گوید: «چرا پولی که به تو دادم را به شخص دیگری دادی؟ این شخص مؤمن و پایبند به احکام شرعی اسلام نیست.

کربلایی محمد که تا کنون، سر خود را پایین انداخته و سخنی نمی گفت، با خونسردی، دست خود را در جیب پیراهن خویش کرده و دو ریال بیرون آورده و می گوید: «نارحات مشو، این دو ریالت را بگیر و برو» مرد می گوید: «من دو ریال را نمی خواهم، دوست داشتم این مبلغ پول را برای خریدن غذای خود مصرف کنی، زیرا تو شخص مؤمن و درستکاری می باشی، کربلایی محمد می گوید: «نه، این پولت را بگیر و برو زیرا معلوم است هنوز چشم تو دنبال پولت است، و گرنه، اگر چشمت دنبال پولت نیست، چکار داری که من آن را به چه کسی داده ام.»

***

یکی از پیرزنان هشتاد ساله و ساکن در کوچه سه چرخی فراشبند گوید:

« در زمان محمدرضا شاه پهلوی، اگر کسی در چاه سقوط می کرد، مأموران انتظامی که در آن زمان به آنها «ژاندارم» می گفتند، شخصی صاحب منزل را خیلی شکنجه و اذیت می کردند تا اعتراف کند که آیا شخص پرتاب شده را به عمد در چاه انداخته یا اینکه بر اثر سهل انگاری و بی دقتی خود در آن افتاده است».

پیرزن مزبور پس از ذکر این مقدّمه گوید:

در یکی از روزها و برای پر کردن حوض منزل با آبِ چاه، کربلایی محمد را اجیر کردیم و مشغول به کار شد، من نیز شروع به بافتن قالی کردم، یک ساعت بعد، متوجّه شدم که دلو و طناب مخصوص آبکشی در چاه افتاده و کربلایی محمّد نیز ناپدید شده است. خیلی ترسیدم و نگران شدم، احتمال دادم که او در چاه افتاده و تا لحظاتی بعد مورد مؤاخذه و پرس و جوی ژاندارمها قرار خواهم گرفت. با اضطراب و سراسیمه، کنار دهانه چاه رفتم و چند بار با صدای لرزان گفتم: «کربلایی محمّد…. کربلایی محمّد….. کربلایی محمّد».

ناگهان متوجه شدم که او در ته چاه است و گفت: «بلی، نگران نباش، من سالم هستم و در چاه می باشم».

پرسیدم:«آیا در چاه سقوط کرده ای؟ گفت: خیر، بر اثر بی دقّتی من، دلو و طناب در چاه افتاد و اینک در ته چاه رفته ام تا آن ها را بیرون بیاورم.

وقتی کربلایی محمّد بیرون آمد، گفتم:«چرا در چاه رفتی و این همه خطر را متحمّل شدی»؟ او نیز گفت: «کسی که دلو و طناب شما را بر اثر بی احتیاطی در حین انجام کار در چاه انداخته است خودش نیز موظف است که آن را بیرون آورد و تحویل دهد».

***

برخی گویند: کربلایی محمّد، بعضی اوقات اندکی از تربت امام حسین (ع) را که به عنوان مُهر در هنگام نماز از آن استفاده می کنند را می خورد. بعضی افراد که برای انجام فرایض مذهبی به مسجد می آمدند، وی را متّهم به خاک خوری کرده و از او خواستند که خاک نخورد. این درخواست ها و پند و اندرزها، هر روز ادامهداشت تا این که وی را نزد روحانی محل بردند تا نصیحت کند و از وی بخواهد که چنین نکند.

کربلایی محمّد پس از شنیدن نصایح شخص روحانی گفت: «عجب است که برخی از اصحاب مسجد و نمازگزاران این محل خون مردم را در شیشه می کنند و می خورند، منعی نیست، خلاف آن، من تربت امام حسین (ع) را که به صورت «مُهر» مخصوص است برای تبرّک می خورم و این همه سرزنش و ملامت می شوم».