نیمه-شعبان شعر های دکتر خسرو قاسمیان تقدیم به امام زمان (عج)

drghasemian شعر های دکتر خسرو قاسمیان تقدیم به امام زمان (عج)

دکتر خسرو قاسمیان اختصاصی آبپا

آیه های آشنایی
ای چشمهایت آیه های آشنایی
بگشای بر من روزنی از روشنایی
دیوانه می گردد دلِ آواره ی من
وقتی گِرِه از گیسوانت می گشایی
وقتی پریشان مینمایی زُلفِ خود را
خورشید را در پرده پنهان می نمایی
ای ماهِ تابان تا به کی در پرده پنهان
بردار از رویت نقابِ کبریایی
هر دل که می گردد گرفتارِ کمندت
دیگر نه می خواهد نه می جوید رهایی
تنها نه از ما آشنایان می بری دل
از مردم بیگانه هم دل می ربایی
ای آرزوی از نظر پنهانم ای عشق
ایکاش میگفتی کجایی کی می آیی؟
بر شانه های خسته از هجرانم آقا
از کوه سنگین تر بُوَد بارِ جدایی
ای خاکِ پایت روشنایی بخشِ چشمم
باز آ که باز آید به چشمم روشنایی
باز آ که در راهِ تو جانبازی نماییم
باز آ که دور از ماست رسمِ بی وفایی
چشم به راه
ای چشمِ فلک خیره در آفاقِ نگاهت
خورشید طلوع میکند از چشمِ سیاهت
تا چهرهی تابانِ تو از پرده در آید
ما منتظرانیم همه چشم به راهت
تا چند نهان از همه در پرده ی غیبت
بنمای به ما شب زدگان چهره ی ماهت
ای کاش بیایی تو و ما نیز در آییم
مانندیکی دل شده در خَیلِ سپاهت
ما را نَبُوَد بهتر از این هیچ دعایی:
هرجا که تویی دستِ خدا پُشت و پناهت

حاجت
ای کاش چشمِ من به جمالِ تو وا شود
دیدارِ تو نصیبِ منِ بی نوا شود
مانندِ غنچه های شکفته ز بادِ صبح
پژمرده غُنچه ی دلم از عشق وا شود
یک شب بیا به خلوتِ این دردمند عشق
تا دردِ این شکسته ی هجران دوا شود
ای آرزوی گُمشده در کوچههای عُمر
بازآ که حاجتِ منِ مسکین روا شود
هر جا که می نهی کف پای مبارکت
آن جا برای ما همه دارُالشَ فا شود
درمُلکِ عشق سکه به نامِ تو می زنند
هر پادشاه برسرِکویت گدا شود
هرکس که گشت بسته ی زلفِ سیاهِ تو
از هرچه دام و دانه ی دنیا رها شود

گُلِ همیشه بهار
سلام بر تو که مانندِ ماه زیبایی
میان هرچه ستاره همیشه پیدایی
زشرم روی تو در پرده می شود پنهان
اگر به جانب خورشید روی بنمایی
وگر زپرده ی غیبت برون شوی، آن گاه
عیان شود که تو خورشید عالَم آرایی
به باغِ خاطرِ دلدادگان گُلِ عشقی
گُلِ همیشه بهاری بهارِ دل هایی
بهار می رسد و می رود ولیکن تو
همیشه سبزترینی همیشه برپایی
میانِ این همه گُل های عشق پَرورده
تویی که در خورِ دل در خورِ تماشایی
نهانی از نظرِ بی بصیرتان اما
به چشم مردم صاحب نظر هویدایی
حدیث حاظرِ غایب که گفته اند تویی
که هم ز دیده نهانی و هم به هرجایی
تو در مُخیّله ی هرکسی نمی گنجی
شبیه پُرسشِ بی پاسخی معمایی
هزار قافله دل در هوای دیدارت
نشسته اند که از رخ نقاب بگشایی
تو در هُجومِ سیاهی در ازدحامِ ستم
برای گسترشِ نورِ داد می آیی

آب بقا
می آید آنکه چشم تماشا به سوی اوست
چشمِ تمام آینه ها مَحوِ روی اوست
میآید آنکه در قدمش بشکفد بهار
بوی بهشت در نَفَسِ مُشکبوی اوست
از کوثرِ زلالِ هدایت روان شده است
سَرسبزی تمامِ جهان آرزوی اوست
با ذُوالفقارِ خشمِ علی میرسد ز راه
فریادِ دادخواهی ما در گلوی اوست
در محفلِ شبانه و در کوچه های شهر
شیرین ترین حکایتِ دل، گفتوگوی اوست
در موج خیزِ دیده ی دریادلانِ عشق
بسیار دل، شکسته و در جستو جوی اوست
لب تشنگان قافله ی عشق را بگوی
می آید آنکه آبِ بقا در سَبوی اوست

آرزوی وصل
دور از رُخِ زیبای تو زاری تا چند؟
از دستِ غمِ تو بیقراری تا چند؟
پیوسته در آرزوی وصلت ای گُل
چون ابرِ بهار اشک باری تا چند؟
چشمه ی نور
مُشتاقِ توأیم و از تو دوریم آقا
مَحروم از آن چشمه ی نوریم آقا
دیری است که در کویرِ سَ رگردانی
لب تشنهی بارشِ ظهوریم آقا

یک جرعه جواب
آماده و پایدر رکابیم بیا
تا آمدنت در اِلتهابیم بیا
ما پُرسش سوزانِ ظهوریم آقا
ما تشنه ی یک جُرعه جوابیم بیا

اشک دوری
عُمری است در انتظارِ یاریم آری
مُشتاقِ رسیدنِ بهاریم آری
جز شوقِ رسیدن به حضورِآن یار
شوقِ دگری به دل نداریم آری

محروم ترین
لب تشنهترین کویرم ای اَبر ببار
بنشان ز دلِ کویرِ لب تشنه غُبار
فصل از پی فصل می رسد اما من
مَحرومترینم از تماشای بهار

انتظار (۱)
دور از تو در انتظار میمانم باز
با دیدهی اشکبار میمانم باز
هر چند که می شود خزانی دل من
تا آمدنِ بهار میمانم باز

انتظار (۲)
بر سُفره ی عشقِ تو نمک گیر شدیم
از هرچه به جُز محبتت سیر شدیم
در راهِ تو آن قدر نشستیم آن قدر
تا در غمِ انتظارِ تو پیر شدیم
***

ماه مهربان
ای ماه مهربان به منِ خسته کن نظر
وی چشمه ی روان به منِ خسته کن نظر
عُمرم به سَر رسید و ندیدم جمالِ تو
یا صاحب الزمان به منِ خسته کن نظر
***

آرزو
دور از نگاهِ روشنت روزم سیاه شد
قلبم شکست و سینه ام لبریز آه شد
در آرزوی دیدن شمشاد قامتت
جانم رسید بر لب و عمرم تباه شد
***

صیاد
باز آ که در فراق تو دل نیست در برم
یعنی که نیست هیچ کس غیر از تو دلبرم
صیاد اگر تو باشی و صید این رمیده دل
کی می توانم از کمندت دل به در برم
***

دلبر
من از دامان تو دل برندارم
به غیر از تو کسی دلبر ندارم
مباد از من بگیری سایه ات را
که غیر از سایه ات بر سر ندارم