امام-علی-abpa باران بی وفایی ، سروده مسعود قربانی

مسعود-قربانی باران بی وفایی ، سروده مسعود قربانی

مسعود قربانی

مغز سحر را مگر هیولا خورده بود

چشم شب نوزدهم را مگر خواب برده بود

پاییز مسجد کوفه از راه رسیده بود

آن سرو در حال سجده هزاران بلا دیده بود

مرغی صدا زد که گوش کوچه کر است

یک گوشه از عبای تو درگیر با در است

از خاک کوچه بوی حسرت مدام می‌رسید

بوی فراق لاله و گل بر مشام می‌رسید

آن شب زمان ، روی سحر شدن نداشت

زینب ، حسن ، حسین طاقت بی پدر شدن نداشت

باران بی وفایی کوفه شروع شد

آن شب که هرچه اصول بود فروع شد

شمشیر هم گاهی فریب می‌خورد با یک پیام

آن شب دو تیغ ذوالفقار مانده بود در نیام

می‌رفت مردی که خرما به دوش داشت

مردی که از غصه اش فقط چاه گوش داشت

در شهر کودکی چشمش به در مانده بود هنوز

غمنامه ی فراق می‌خواند هر یتیمی‌ز سوز

مولا ، نرو که مسجد و منبر غریب می‌شود

چشمان کوفیان دوباره پرفریب می‌شود

افسوس که آخرین شب مولا رسیده بود

از ضربت شمشیر کین فرقش شکافته بود

افسوس که سرو باغ آرزوها را تبر زدند

شمشیر جهل و کینه را آن شب به سر زدند

آرام گفت ، فُزتُ وَ ربِ الکَعبِه آن سحر

فریاد او می‌رفت از کهکشان به در

آسوده بود و آسوده شد علی مرتضی

ملحق شد او به فاطمه و حضرت مصطفی

امید دارد از کرمت مسعود پرگناه

مولا به روز واپسین باشی مرا پناه