مطالب مشابه

3 Comments

  1. 1

    محسن عالیشوندی

    واقعا ساده و زیبا
    سپاس

    پاسخ
  2. 2

    عماد

    خیلی زیباست..
    تشکر

    پاسخ
  3. 3

    مهدی یگانه

    کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی. یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت. مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه نداشتن بر همه وجودش چنگ انداخته بود. ناگاه جوانی کنارش ایستاد، سلام کرد و با خنده گفت: «چه روز قشنگی!»
    مرد به خود آمد، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند! جوان خوش سیما و خنده بر لب، پا نداشت، پاهایش از زانو قطع بود! مرد هاج و واج، پاسخ سلامش را داد. سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده دور شد. لحظاتی بعد، عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که: «غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی. دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت. اما خوشحال بود و از زندگی خشنود.»
    به خانه که رسید از رضایت لبریز بود.

    خدایا شکرت.

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

20 − 10 =

استفاده از این مطالب فقط با ذکر منبع "خبرگزاری آبپا " مجاز است